02:14

1405/03/19

روایت حماسی از عملیات کربلای ۴/یادآور رشادت شهید محمد داستان و شهیدشکرالله آب‌نما

افتخار داشتم که در دبیرستان شهید بهشتی لیکک هم‌کلاس شهید محمد داستان باشم؛ نوجوانی محجوب، دوست‌داشتنی و درس‌خوان. او در درس انگلیسی سرآمد بود و همین سبب شد که رابطه‌ای صمیمی میان ما شکل گیرد، چرا که من نیز به آن درس علاقه‌ای فراوان داشتم.

 

به گزارش پایگاه خبری مروارید زاگرس،نادعلی احمدی نیکو،فرهنگی و از رزمندگان دفاع مقدس خاطره ای از عملیات کربلای ۴بیان کردندکه ونحوه شهادت شهید محمد داستان را بیان کردند.

 

بسم الله الرحمن الرحیم

عملیات کربلای ۴، مثنوی صد من کاغذ است؛ حماسه‌ای که هر برگ آن با خون شهیدان نگاشته شد. این حقیر تنها به گوشه‌ای از آن می‌پردازم؛ به لحظه‌های جاودانه شدن دو جوان رعنای این استان رزمنده خیر.

افتخار داشتم که در دبیرستان شهید بهشتی لیکک هم‌کلاس شهید محمد داستان باشم؛ نوجوانی محجوب، دوست‌داشتنی و درس‌خوان. او در درس انگلیسی سرآمد بود و همین سبب شد که رابطه‌ای صمیمی میان ما شکل گیرد، چرا که من نیز به آن درس علاقه‌ای فراوان داشتم.

شب عملیات، مأموریت من از واحد اطلاعات و عملیات به گردان حضرت رسول (ص) محول شد؛ و چه خوشحالی عظیمی بود، زیرا بیشتر دوستانم در آن گردان حضور داشتند، با عبور از رودخانه خروشان اروند، با همه سختی‌ها، به خط مقدم دشمن رسیدیم، بعثی‌ها به نیزارها گریختند و ما در سنگرهای بتنی و محکم آنان مستقر شدیم اما نقص بزرگ این سنگرها آن بود که دربشان رو به نیزارها و در دید و تیررس دشمن بود؛ آنها ما را می‌دیدند ، ولی ما آنها را نمی‌دیدیم.

رزمندگان برای در امان ماندن از آتش سنگین دشمن به ناچار درون سنگرها رفتند، و آنان که جایی نیافتند، بیرون ایستادند.

من و شهید داستان دم درب یکی از سنگرها بودیم در همان حال، سید علی‌محمد بزرگواری  در طول خط قدم می‌زد، به بچه‌ها روحیه می‌داد و آنان را به تیراندازی به سوی دشمن فرا می‌خواند.

شهید داستان، ایستاده و تکیه‌زده بر دیواره سنگر،و بی‌وقفه آتش می‌گشود چند بار به او اصرار کردم که بنشیند، اما نپذیرفت؛ همچنان استوار ایستاده بود و
و تیراندازی می کرد ناگهان گلوله مستقیم تک‌تیرانداز دشمن بر سرش نشست. همان‌گونه که تکیه داده بود، آرام سر خورد و نشست. خواستم از آنجا بروم، اما دستش را به سویم دراز کرد؛ با دستش پایم را گرفت و کشید و ایستادم، تنها نظاره‌گر بودم  خون از سرش چون چشمه‌ای می جوشید، و پس از لحظاتی جان به جان‌آفرین تسلیم کرد و دستش شل شد و بر زمین افتاد.

دیگر تاب نیاوردم و خون گریه کردم آتش امانمان را گرفته بود به سوی سنگری دیگر رفتم، اما آن نیز پر بود دم درب ایستادم، چشم‌انتظار فرصتی برای پناه گرفتن. ناگهان نوری خیره‌کننده در برابر چشمانم درخشید و انفجاری سهمگین مرا به زمین کوبید. چشم‌ها و گوش‌هایم به شدت می‌سوختند، هیچ نمی‌دیدم  چیزی چسبناک بر چهره و دهان و بینی‌ام نشسته بود. با زحمت آن را پاک کردم.

چشم که گشودم، دیدم شهید شکرالله آب‌نما از شهر چرام، بی‌سیم‌چی گردان، به حالت سجده بر زمین افتاده است؛ سر مبارکش بر اثر انفجار متلاشی شده و بی‌سیم از دوشش آویزان شد.

بخشی از گردنش نمایان بود. آنگاه دریافتم آنچه بر سر و صورتم چسبیده بود، تکه های مغز متلاشی شده آن شهید بزرگوار بود.
پس از عقب‌نشینی نیروها، در مسیر بازگشت مجروح شدم. دوران نقاهت و مرخصی را گذراندم و به مقر تیپ در پادگان شهید غلامی بازگشتم. در نخستین فرصت به مقر گردان رفتم و پرسیدم چرا شهادت محمد داستان اعلام نشده و هیچ مراسمی برایش برپا نگردیده است.

گفتند کسی فرم شهادتش را پر نکرده و اگر هم شهید شده باشد، پیکر مطهرش در خاک دشمن جا مانده است.

با صدای بغض‌آلود گفتم: «من خود شاهد شهادتش بودم.» فرم را گرفتم، پر کردم، و فرمانده گردان، برادر بزرگوارم جناب آقای واهبی‌زاده، آن را تأیید نمود.

بدین‌گونه شهادت آن عزیز رسماً اعلام شد و نامش در دفتر جاودانگی ثبت گردید.
این روایت، نه تنها یادآور رشادت شهیدان محمد داستان و شکرالله آب‌نماست، بلکه سندی است از ایستادگی نسلی که جان خویش را در راه ایمان و میهن فدا کرد. خون آنان، چراغی شد برای تاریخ؛ چراغی که هرگز خاموش نخواهد شد.

راوی راهیان نور دفاع مقدس نادعلی احمدی نیکو

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جستجو کردن